سوگند چشم
سوگند چشم
من چه نويسم كه در دلت بنشيند
من چه سرايم كه در تو همهمه ريزد
برگ دريغي ز شاخ فكر تو افتد
چشمه ي مهري ز سنگ چشم تو خيزد ؟
آن همه كم بود ، شعر و شور و كنايه ؟
با رگ سرد تو اين ترانه چه گويد ؟
شخم زند خاك سينه را تپش دل
جز گل يادت در اين عقيم نرويد
از من، هر كوره راه وسوسه بگسست
جانب شهر تواش روانه نمودم
هر روز از خويشتن بريدم پيوند
هر شب در كوچه هاي ياد تو بودم
خانه ام از خنده ي غريبه خموش است
خاطرم آزرده از نوازش ياران
نام تو غلطد درون خونم كافي است
از پس اين در، چه ضرب پنجه، چه باران
با همه مهتاب ها، كه پاي تو را شست
با همه خورشيد ها، كه چشم مرا سوخت
چون گل تصوير سر به راه تو ماندم
هر تپشم حسرت پيام تو اندوخت
گفتم شايد شبي تو ، چون همه شب، من
چشمت پرپر زند به صبح و نخوابد
پنجره بر باد سرد شب بگشايي
ماه به رخسار وهمناك تو تابد
گفتم شايد شبي، ز خشمي زيبا
پاره كني پرده ي شمايل پرهيز
گيسو افشان كني به صفحه ي دفتر
كاغذ بي جان كني به نامه گل انگيز
شايد تنها منم به ياد تو خرسند
شعرم شايد نه غم دهد نه ملالت
نامم چون ميوه اي، فراموش از چشم
خشك شده لاي شاخسار خيالت
شايد ، اما گمان بد نكنم هيچ
آن همه افسانه هاي مهر، هوا نيست
چشم تو سوگندش ار دروغ درآيد
يك سخن راست در زمين خدا نيست
